يكى بود يكى نبود زير گنبد كبود توى جنگل هزار درخت سنجاب كوچولويى به اسم چوبك زندگى مى كرد چوبك بعضی روزا كه مامانش به جنگل مى رفت تا بلوط و فندق جمع كنه باهاش مى رفت تا حوصلش سر نره. ولى وقتی تو جنگل سنجاب هاى ديگه اى رو مى ديد كه دارن باهم خوراكى جمع ميكنن و بازى ميكنن از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت باهاشون بازی کنه. هر چه قدرم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بكن فایده ای نداشت.

۱ از ۶