
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، يه جنگل سرسبز و رویایی بود به اسم جنگل هزاردرخت، توى اين جنگل حيووناى زيادى در كنار هم بودن مثل موش كوچولويى به اسم موش موشك كه توى اين جنگل زيبا، داخل يه کلبه چوبی فسقلی با مامان و باباش زندگی میکرد. اون عاشق جنگل بود؛ عاشق آواز پرندهها و بوی خوش گلها. اما يه مشکل كوچيك داشت: موش موشك اصلاً با شب و تاریکی جنگل ميونه ى خوبی نداشت. همین که خورشید خانم میرفت پشت کوهها و سایهها روی دیوار اتاقش شروع میکردن به رقصیدن، دل موش موشك مثل سیر و سرکه میجوشید. پتو رو محکم میکشید روی سرش و با خودش میگفت: «نکنه یه چیزی اون گوشه قایم شده باشه؟» همین فکر و خیالا نميذاشت اون شبا راحت بخوابه.